تبليغاتX
زندگی عجب معمای غریبی است

یکشنبه 8 شهریور1388

ماه من...

http://i15.tinypic.com/2mxplzm.jpg
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ساقی در 6:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 17 فروردین1388

مردم...

«مردم را دریاب. هرگز سازش مکن! آری، کسانی که سازش نمی کنند، میمیرند اما مرگشان

 عین حیات و زندگانیست. آری، تو نیز میمیری، اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود.آه...

 تو نمی دانی که تا چه اندازه کمکهایت به مردم مفید است، مردمی که تو را قربانی خواهند کرد.»

فرمانده کوچک"ارنستو چگوارا"

 

نوشته شده توسط ساقی در 12:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 30 بهمن1387

دلتنگی...

چه می توانم گفت

تو خوب بودی خوب

فقط همین...

برای عزیز سفر کرده پدربزرگ دوست داشتنیم

نمی دونم چرا ولی هنوز که هنوزه حس می کنم هستی و تو اون مغازه کوچیکت نشستی و منتظری تا ما از راه برسیم و من بدو بدو بیام و سرک بکشم تو مغاره و و به یه لبخند ناب مهمونم کنی!

یادش بخیر چه روزایی داشتیم با همدیگه

چه عالمی بود عالم من و آقاجون!خنده ها و صحبت ها! قصه ها و غصه ها!

روزای تلخ و شیرینی که با هم گذروندیم تا ابد تو ذهنم می مونه.

چقدر غیر قابل باوره نبودنت

چقدر دور از انتظار و وسنگینه حجم غصه ی از دست دادنت

چقدر عذاب آوره زندگی بی تو

چقدر دلتنگتم امشب برای دیدنت...

 

نوشته شده توسط ساقی در 0:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 26 مهر1387

بیا...

 

نیامدی که ببینی خدا چه حوصله داشت    

که پا به پای دلم عاشقانه گریه کند

 

نگاه منتظرم را به جاده ها دوزد     

در امتداد صدایت ترانه گریه کند

 

خدا که غربت و تنهایی مرا فهمید    

وقوع حادثه ات را کمی جلو انداخت

 

برای اینکه به ویرانی ام کشانی باز     

دوباره باوری از عشق برایم ساخت

 

چه انتظار عجیبی!چه کرده ای با من؟!    

 که غم همیشه درونم پناه می گیرد

 

چه کرده ای که دلم هرچه را که می شنود    

هنوز با نفست اشتباه می گیرد؟

 

بیا!به خلوت بی انتهای من برگرد

  مرا سپید بپوشان که بخت من این است

 

اگر که دین تو عشق و مرامت آینه است  

 به انتظار نهادن خلاف آئین است

نوشته شده توسط ساقی در 1:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 مهر1387

من چقدر مهتابم...

وسط نیمه شبه ...

هوا از تاریک هم یه کمی سرد تره !!!

صدای پچ پچ این شب بو ها

نمی دونم چرا امشب خوابو از چشام گرفت ...

...

پا می شم با دو تا خمیازه می رم تا لب حوض

می بینم گلای باغچه همگی

این دو تا عاشق و معشوق و تماشا می کنند ...

من چقدر مهتابم !!!

نوشته شده توسط ساقی در 0:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 18 شهریور1387

خیلی خوبه تو منو دوس داری...

صبح شد و خورشید اومد روی سر آبادی

آدمای دهمون اما هنوزم خوابن !

خیلی خوبه که تو قلبت به من جا دادی

دیگه تو هفت آسمون آزادم !

 

خیلی خوبه تو منو دوس داری ...

 

همه خستگیه من یه جا می میره !

پستون گاوای آبادی همش پرشیره !

موشه حتی جارو به دم هم تو سوراخ میره !

 

خیلی خوبه تو منو دوس داری ...

 

باروون آسه آسه رو زمین هامون می باره

محصول باغ های امسال مث هر ساله !

گل بابونه هنوز قشنگی هاشو داره !

 

خیلی خوبه تو منو دوس داری ...

 

خروس همسایه از صبح تا غروب می خونه ...

چوپون پیر، گدار رود و خوب می دونه ...

بهاروقتی که اومد تو دهمون می مونه !

 

خیلی خوبه تو منو دوس داری ...

 

ننه تا اون ور ده طناب رخت می بنده ...

سگ با اون سگیش تو روی بره ها می خنده ...

دل هر کسی تو این ولایت ، یه جایی بنده !

 

خیلی خوبه تو منو دوس داری ...

.

.

.

 

***

شیرین من ،  همه ی دلخوشیام !

قندک من ،  بزک زنگوله پام !

هر جای دشت و بیابون که بری منم میام ...!

 

 داره آفتاب می ره آروم از سر آبادی

درس عاشق شدن و خوب به من یاد دادی

مث اسمت یه لحن خوب و شیرین داری

خیلی خوبه که منو دوس داری !!!

نوشته شده توسط ساقی در 11:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 شهریور1387

سلام...

سلام سلام

 یه معذرت خواهی خیلی بزرگ به خاطر اینکه نیستم!

اما قول می دم که جبران کنم.البته اینم بگم که نمی تونم مثل سابق هی بیام و پست جدید از خودم بروز بدم!خوب بالاخره دنیای کارمندی و از این چیزا!به جون خودم خیلی سرم شلوغه

بازم معذرت و از این حرفا!

 

نوشته شده توسط ساقی در 10:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

دوشنبه 31 تیر1387

شهر ستاره ها


براي تو از پنجره کوچک تنهاييم حرف مي زنم

از پشت ديوارهاي سنگي

با قايق غمهايم

در رودخانه اشکهايم

براي يافتن تو تا انتهاي ظلمت پارو ميزنم

چشمان مهربان تو از لابلاي شهر ستاره ها

باز هم قصه اميد را مي گويند

اما قلب کوچک من سالهاست

که حرفهاي شاد را در کوير خود نديده است

از خود خانه و سرپناهي ندارم

و در جستجوي آن نيز نيستم

اما در بطن جان آرزوي من اينست

که خانه اي در دل آسمان داشته باشم

اگر چه به مساحت يک قلب باشد

نوشته شده توسط ساقی در 3:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 11 تیر1387

فارغ از تحصیل؟!!...

بعد از دو روز تاخیر اومدم!اومدم که بنویسم از چهار سالی که گذشت.به اینکه چه جوری گذشت فعلا کاری ندارم!الان می خوام فقط به اینکه گذشته بپردازم!روزهایی که با هم بودیم و با هم درس خوندیم و با هم تجربه کردیم!همه ی اون چیزایی که برای آیندمون تبدیل به یه سرمایه شده با هم حس کردیم و اندوختیم.شاید اگه اینجا نبودیم و یه جای دیگه با کسای دیگه بودیم احساسمون و تجاربمون خیلی با الان فرق داشت.شاید هرکدوممنون زندگی رو یه جور دیگه می فهمیدیم.اما الان و با گذشت این چهار سال تو این دانشکده ما حس با هم بودنی رو به دست آوردیم که خیلی ارزش داره!البته این نظر منه!

تو این چهار سال خیلی اتفاقا برامون افتاد!از همون اولین روزها آشنایی هامون که کم کم جون گرفت و همدیگه رو شناختیم.بعد سر کلاسا با همدیگه خندیدیم و با هم دیگه از بودن سر یه کلاسی خسته شدیم.(البته گاهی اوقات)با همدیگه ماه رمضون سال اول یه افطاری کوچولو برگزار کردیم و خوش گذروندیم.با هم نشستیم سر میز های بوفه و سلف و چای خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم.از همون روزای اول با هم دیگه تو برنامه های دانشکده شرکت کردیم.بعضی هامون همون روزا رفتیم تو کار تشکلی و انجمن و شورا و بسیج و ...اما بازم با هم بودیم!

سال های بعد شاید پیش می یومد که کلاس مشترک داشته باشیم ولی حس مشترک که داشتیم!حس خوب همکلاسی بودن!

با همدیگه اردو رفتیم و بازی کردیم و یاد گرفتیم!یاد گرفتیم که چطور زندگی کنیم.اردو رفتیم تا همدیگه رو بهتر و بهتر بشناسیم...

گاهی از هم ناراحت شدیم و گاهی به هم خندیدیم.گاهی به خاطر هم اذیت شدیم و گاهی برای هم دل سوزوندیم.گاهی حس کردیم که بزرگ شدیم و گاهی خودمون رو بچه جا زدیم!

موقع امتحانا که می شد بیشتر صمیمی می شدیم.جزوه و کتاب به هم قرض می دادیم وسر جلسه هوای همدیگه رو داشتیم!تحقیقامون رو با همدیگه انجام می دادیم و بعضی هامون از زیر کار در می رفتیم و بعضی هامون رو حساب دوستی جور بقیه رو می کشیدن!

با هم انتخاب واحد کردیم و با هم رفتیم تو سایت و آموزش و داد و هوار کردیم.وقتی یه واحد پر می شد همگی با هم کلافه می شدیم!وقتی که تایید نمی شد واحد هایی که انتخاب کرده بودیم همگی با هم عصبانی می شدیم.چقدر تلاش می کردیم تا صبح زود برسیم و پشت در سایت صف بگیریم تا زودتر بتونیم انتخاب واحد کنیم!اما بازم هوای همدیگه رو داشتیم که مبادا یکی از دوستامون و همکلاسی هامون جا نمونه از انتخاب واحد!مبادا نتونه واحدی رو که می خواد بگیره...

با هدیگه همراه دکتر رفیع فر رفتیم به دنیای ماقبل تاریخ و با نئاندرتال ها آشنا شدیم!رفتیم سراغ آثار باستانی و بعد هم رفتیم میون عشایر ایران و شناختیمشون!

با دکتر فکوهی رفتیم تو دل تاریخ انسان شناسی و نظریه هاشو مرور کردیم و لوی اشتراس و فریزر و مالینوفسکی رو شناختیم.

با دکتر مقصودی روش تحقیق یاد گرفتیم و با مورگان آشنا شدیم و نظام خویشاوندی رو درک کردیم.

با دکتر عسکری رفتیم تو دنیای زیست و انسان شناسی زیستی.بعد هم سر از جنگلای ساوان در آوردیم!

با دکتر فیاض همه جور انسان شناسی رو یاد گرفتیم و کلی خندیدیم.

با دکتر نرسیسیانس از نظریه های فمینیست سر در آوردیم و انسان شناسی جنسیت خوندیم!

با دکتر رفعت جاه اوقات فراقتمون رو مرور کردیم.

با دکتر جاوید دکتر متین و دکتر اسدیان و دکتر پرستش و بقیه هم انسان شناسی خاورمیانه و پزشکی و فرهنگ عامه و انسان شناسی ادبیات و....یاد گرفتیم.

حالا همه ی این حرفا برامون شده یه خاطره!یه خاطرهی خیلی قشنگ!حتی اگه نمره هامون خوب نبوده!

اما این خاطره ها تجربه های خوب زندگیمون بوده شک نکنید!

نوشته شده توسط ساقی در 3:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 تیر1387

لیلایت منم...

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
نوشته شده توسط ساقی در 12:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •