سه شنبه 11 تیر1387
فارغ از تحصیل؟!!...
تو این چهار سال خیلی اتفاقا برامون افتاد!از همون اولین روزها آشنایی هامون که کم کم جون گرفت و همدیگه رو شناختیم.بعد سر کلاسا با همدیگه خندیدیم و با هم دیگه از بودن سر یه کلاسی خسته شدیم.(البته گاهی اوقات)با همدیگه ماه رمضون سال اول یه افطاری کوچولو برگزار کردیم و خوش گذروندیم.با هم نشستیم سر میز های بوفه و سلف و چای خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم.از همون روزای اول با هم دیگه تو برنامه های دانشکده شرکت کردیم.بعضی هامون همون روزا رفتیم تو کار تشکلی و انجمن و شورا و بسیج و ...اما بازم با هم بودیم!
سال های بعد شاید پیش می یومد که کلاس مشترک داشته باشیم ولی حس مشترک که داشتیم!حس خوب همکلاسی بودن!
با همدیگه اردو رفتیم و بازی کردیم و یاد گرفتیم!یاد گرفتیم که چطور زندگی کنیم.اردو رفتیم تا همدیگه رو بهتر و بهتر بشناسیم...
گاهی از هم ناراحت شدیم و گاهی به هم خندیدیم.گاهی به خاطر هم اذیت شدیم و گاهی برای هم دل سوزوندیم.گاهی حس کردیم که بزرگ شدیم و گاهی خودمون رو بچه جا زدیم!
موقع امتحانا که می شد بیشتر صمیمی می شدیم.جزوه و کتاب به هم قرض می دادیم وسر جلسه هوای همدیگه رو داشتیم!تحقیقامون رو با همدیگه انجام می دادیم و بعضی هامون از زیر کار در می رفتیم و بعضی هامون رو حساب دوستی جور بقیه رو می کشیدن!
با هم انتخاب واحد کردیم و با هم رفتیم تو سایت و آموزش و داد و هوار کردیم.وقتی یه واحد پر می شد همگی با هم کلافه می شدیم!وقتی که تایید نمی شد واحد هایی که انتخاب کرده بودیم همگی با هم عصبانی می شدیم.چقدر تلاش می کردیم تا صبح زود برسیم و پشت در سایت صف بگیریم تا زودتر بتونیم انتخاب واحد کنیم!اما بازم هوای همدیگه رو داشتیم که مبادا یکی از دوستامون و همکلاسی هامون جا نمونه از انتخاب واحد!مبادا نتونه واحدی رو که می خواد بگیره...
با هدیگه همراه دکتر رفیع فر رفتیم به دنیای ماقبل تاریخ و با نئاندرتال ها آشنا شدیم!رفتیم سراغ آثار باستانی و بعد هم رفتیم میون عشایر ایران و شناختیمشون!
با دکتر فکوهی رفتیم تو دل تاریخ انسان شناسی و نظریه هاشو مرور کردیم و لوی اشتراس و فریزر و مالینوفسکی رو شناختیم.
با دکتر مقصودی روش تحقیق یاد گرفتیم و با مورگان آشنا شدیم و نظام خویشاوندی رو درک کردیم.
با دکتر عسکری رفتیم تو دنیای زیست و انسان شناسی زیستی.بعد هم سر از جنگلای ساوان در آوردیم!
با دکتر فیاض همه جور انسان شناسی رو یاد گرفتیم و کلی خندیدیم.
با دکتر نرسیسیانس از نظریه های فمینیست سر در آوردیم و انسان شناسی جنسیت خوندیم!
با دکتر رفعت جاه اوقات فراقتمون رو مرور کردیم.
با دکتر جاوید دکتر متین و دکتر اسدیان و دکتر پرستش و بقیه هم انسان شناسی خاورمیانه و پزشکی و فرهنگ عامه و انسان شناسی ادبیات و....یاد گرفتیم.
حالا همه ی این حرفا برامون شده یه خاطره!یه خاطرهی خیلی قشنگ!حتی اگه نمره هامون خوب نبوده!
اما این خاطره ها تجربه های خوب زندگیمون بوده شک نکنید!
شنبه 1 تیر1387
لیلایت منم...
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
شنبه 25 خرداد1387
چه می کردی؟!...
من نه بر می گردم
نه جايی می روم
من فقط شبيه شما
شبيه يک مشت سکوت آفتاب نديده می شوم
و گذران تلخ لحظه هايی را اندازه می گيرم
که جز زل زدن ،
به جدايی من از ما
کاری از دستشان ساخته نيست
چه بايد كرد وقتي كاري ازت ساخته نيست
جه بايد كرد وقتي لحظات به هر دليلي ازت ميگريزند
تو بودي چه ميكردي؟
دوشنبه 13 خرداد1387
دعا!
خدایا !
مگذار دعا کنم
که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری،
بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم،
مگذار از تو بخواهم
درد مرا تسکین دهی،
بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخش.

خداوندا ! کمکم کن تا تحمل کنم
آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و
تغییر دهم آنچه راکه نمی توانم تحمل کنم.
یکشنبه 22 اردیبهشت1387
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم...
تورابه جای همه کسانی که نمی شناختم دوست دارم .
.
تورابه جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم.
.
برای خاطرعطرنان گرم
.
تورابه جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.
.
بی توجزگسترهای بیکرانه نمیبینم
پس به نام زندگی
هرگزنگوهرگز
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
مسافر
من مسافرم ٬
کوله بارم کوچک است و سبک ٬ آماده رفتن است و دل کندن ... دل بریدن !
من مسافرم و خاک راههای دراز مانده بر تنم . ( گذشته از هزاران حادثه... هزاران یاد .) می نشینم گاهی به سوک آنچه رها کرده ام ... به حسرت آنسان که هنگام دل سپردن ٬به روز دل بریدن . رها کردن . رسم من عادت نیست . رفتن رسم من است . من مسافرم . اینست که اکنون یادم نیست خانه ام کجاست . یارم کیست . ... منم آن مرغ مهاجر که هوایی شده است دل من باز طوفانی شده است
سه شنبه 27 فروردین1387
تماشا کن !
سه شنبه 20 فروردین1387
تنهایی
به تنهایی مگریز
گهکاه
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده
شنبه 17 فروردین1387
عیدانه!
|
بهار جشن طبیعت است، و طبیعت در جشن بهاری خویش آنقدر زیباست که آدمی را مسحور خویش می کند، آن چنان که از سخن گفتن باز می ماند و حرف هایش، ناگفته، در ژرفای جانش انباریده می شود. به جای او گنجشگان پرگو سخن می گویند و زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، نسیم، عطر. | |
|
آيين ها و رسم هاي مردم فرآيند الزامات و نيازهاي درهم تنيده مادي و معنوي، در پيوند جغرافيايي و شيوه هاي توليد و ساختارهاي اقتصادي دوره اي مختلف اند که برحسب ضرورت پيوسته در حال تغييرند و به مقوله هايي که در ژرفا معنا دارند پاسخ مي دهند. در جمهوري اسلامي ايران تقويم دو گونه است. نخست بر سال قمري مبتني است و ديگري بر اساس سال شمسي (خورشيدي) قرار دارد. مبدا سال قمري هجرت رسول گرامي اسلام محمد بن عبد الله (صلي الله عليه و آله) از مكه مكرمه به مدينه منوره ميباشد كه برابر با سال 622 م بوده است. سال «هجري قمري» تا سنه 1344 مبناي تاريخ رسمي كشور ايران بود. در آن سال كه بر حسب تاريخ 1304سال شمسي از هجرت پيامبر عظيم الشأن اسلام ميگذشت، تاريخ شمسي (خورشيدي) براي امور دولتي انتخاب شد و به موجب قانون رسميت يافت. اصل هفدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در اينباره ميگويد: «مبدأ تاريخ رسمي كشور، هجرت پيامبر اسلام (ص) است و تاريخ هجري شمسي و هجري قمري هر دو معتبر است، اما مبناي كار ادارات دولتي هجري شمسي است ... » سال قمري ده روز و شش ساعت و يازده ثانيه كوتاه تر از سال شمسي است. آغاز سال شمسي نخستين روز بهار است كه مطابق با 21 يا 22 مارس از سال مسيحي ميباشد، شش ماه نخستين سال را 31 روز مي شمارند و ماههاي بعد باستثناي اسفند كه گاه 29 روز ميشود را سي روز به حساب مي آورند. ايرانيان روز اول فروردين را نوروز مي نامند، در زمانهاي قديم نوروز در اول بهار نبود و گاه به بهار و گاه به تابستان و ... مي افتاد. در سال 471 ق به فرمان سلطان جلال الدين ملك شاه سلجوقي حكيم عمر خيام و چند منجم ديگر تقويم جلالي را تنظيم كردند و نوروز را در اول بهار يا نخستين روز برج حمل قرار دادند. بدين منظور قرار شد هر چهار سال يك روز بر تعداد روزهاي سال بيفزايند و سال چهارم را 366 روز حساب كنند و پس از هر 28 سال ( هفت دوره چهار ساله ) به جاي آنكه به آخرين ماه سال يك روز بيفزايند اين روز را به نخستين ماه دوره بعد يعني دوره نهم اضافه كنند. بدين ترتيب سال جلالي نزديك ترين سال به سال شمسي شد. سال شمسي حقيقي 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 64 ثانيه است. حيات دوباره بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان خون است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان ادامه دارد. پس بايد هوشيار باشيم كه فصل ها مي آيند و مي روند اما اين عمر ماست كه قابل بازگشت نمي باشد. بياييد از اين تجديد بهار درس تجديد حركت و تلاش را آموخته و ارزش واقعي عمر را دريابيم. آغاز سال نو ايام عيد فرصت مناسبي براي صله رحم و رسيدگي به وضع خويشان و بستگان است كه اين نيز يكي از نشانه هاي اخلاق و سنن مرضيه اسلامي و انساني است. | |

